
باز هم شب تاريك و پنجره بسته . سلام . . .
مي خواهي بدانی چه در قلبم مي گذرد آنگاه كه یاد تو را براي آخرین بار مرور مي كنم ؟ آري ، دفتر زندگی كه بي درنگ و ناخوانده ورق مي خورد ، لبخندها كه زندانی مي شوند و آفتاب كه ناامید و غریبانه مي تابد ، زیبايی و عشق كه فراموش مي شوند ، بادها كه همچنان ساکت و صبور مي وزند، ابرهاي سرگردان كه آرام آرام مي گريند . شکست دوباره من ، دل كه همچنان مي سوزد ، غم كه همچنان مي ماند و تو كه همچنان دور مي شوي . چشمان تو كه ساکت و پر غرور به جاده هاي بي بازگشت مي نگرند و در اين سکوت و وحشت كركسهاي سیاه بر آسمان گريان شهر با شادی مي چرخند
تا بیفتد جسم من فارغ از هر درد و غم
در كنار جاي پاي تو ، بر آغوش خاك .
و آنگاه كه ياد تو را براي آخرین بار مرور مي كنم ، تو ، آنچنان غرق غروبي كه ، مرا ، یادت نیست ، و من، آنچنان غرق توام ، كه سحر یادم نیست . پس بگذار به جاي اين شكستن مدام آرامش شب ، به جاي اين همه گفت و گوي بي سرانجام و تپشهاي بي حاصل ، منِ گيج و سرگشته، تنها بنویسم :
سلام
تو نيستي و این يعني
پایان . . .

