تبليغاتX
سپاس خداوند آفریننده چشمانت را

 

 

 

 

باز هم شب تاريك و پنجره بسته . سلام . . .

مي خواهي بدانی چه در قلبم مي گذرد آنگاه كه یاد تو را براي آخرین بار مرور مي كنم ؟ آري ، دفتر زندگی كه بي درنگ و ناخوانده ورق مي خورد ، لبخندها كه زندانی مي شوند و آفتاب كه ناامید و غریبانه مي تابد ، زیبايی و عشق كه فراموش مي شوند ، بادها كه همچنان ساکت و صبور مي وزند، ابرهاي سرگردان كه آرام آرام مي گريند . شکست دوباره من ، دل كه همچنان مي سوزد ، غم كه همچنان  مي ماند و تو كه همچنان دور مي شوي . چشمان تو كه ساکت و پر غرور به جاده هاي بي بازگشت مي نگرند و در اين سکوت و وحشت كركسهاي سیاه بر آسمان گريان شهر با شادی مي چرخند

تا بیفتد جسم من فارغ از هر درد و غم

در كنار جاي پاي تو ، بر آغوش خاك .

و آنگاه كه ياد تو را براي آخرین بار مرور مي كنم ، تو ، آنچنان غرق غروبي كه ، مرا ، یادت نیست ، و من، آنچنان غرق توام ،  كه سحر یادم نیست . پس بگذار به جاي اين شكستن مدام آرامش شب ، به جاي اين همه گفت و گوي بي سرانجام و تپشهاي بي حاصل ، منِ گيج و سرگشته، تنها بنویسم :

سلام

تو نيستي و این يعني

                               پایان . . .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 12:20 بعد از ظهر