
من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم ، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست . اگر هر دعايی را هم اجابت كند ، همينطور. همانجا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمیشود و زشتی سوداگری را به اين مبادله راهی نيست . اين را هم دريافتم كه آموختن دعا ، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع میشود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد . عشق تمرين نيايش است و نيايش تمرين سكوت .

براي اعتراف گناهانم به كليسا ميروم
رو در روي علفهاي روئيده بر ديوار كهنه مي ايستم
و همه گناهانم را يكجا اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علفها بي واسطه با خدا صحبت مي كنند


