تبليغاتX
سپاس خداوند آفریننده چشمانت را

 

با اجازه از سراينده اين شعر آقاي اسماعيل محمد پور 

 

راه بهشت

 مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

 

 

خنك آن قمار بازي كه بباخت هرچه بودش

و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر

 

"چه آسان تمام شد "

بنويس(آب) جاربزن (نان) تمام شد

آن وازه هاي تلخ دبستان تمام شد

بابا ، درخت ، داس ، كبوتر ، قس ، سكوت

آقا اجازه ديكته هامان تمام شد

يادش بخير ، طعم لواشك ، غرور فقر

در جيب آن فرشته شيطان تمام شد

فكر فرار ، ساعت يك امتحان سخت

با قرمز جريمه چه آسان تمام شد

بنويس (گرگ) آمد و خط خورد خنده ها

با نقشه مچاله ايران تمام شد

آقا اجازه ، خون شهيدان چه مي شود ؟

آموزگار : هيس پسرجان تمام شد !

ديروزمان به دغدغه آب و نان گذشت

امروز هم رسيد به پايان تمام شد

شايد در آن كتاب كه سارا انار داشت

دنياي عاشقانه انسان تمام شد

اما دلم خوش است كه تقدير تلخمان

با فالهاي قهوه و فنجان تمام شد

مانند مشقهاي شبم بي خيال شهر

اين شعر هم كنار خيابان تمام شد

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 10:43 قبل از ظهر