تبليغاتX
سپاس خداوند آفریننده چشمانت را

 

عشق برای تمام عمر 
 

آسمانِ دلش ابري بود و كويرِ دلم در حسرت باران .

دعا كردم قطره اي از بارانِ عشقش را نثارم كند . اما . .

اما او به جاي باران , آتشِ دلش را به قلبم هديه كرد .

كوير را گداختي و ريشه اميد را سوزاندي .

اما به راستي جرم من چه بود

.حمیده.

 

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند :

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 11:0 قبل از ظهر