چه بيچاره ام من , كه جز اين كلمات ناتوان هيچ ابزار و سرمايه ديگري براي ابراز احساسم به تو ندارم و حال آنكه احساس من در كلمات نمي گنجد و معادل كلامي ندارد شايد سكوت زيباترين تفسير براي اين درد باشد . دردي كه در چشمانم جاري است و قادر به پنهان ساختن آن نيستم . كاش كلمات عاشقانه و سرشار از غم ِپنهان در پشت اين سكوت را مي شنيدي عزيز .
مهربان من , بگو اين بار برايت از كجاي اين روح زخمي و مجروح بگويم , وقتي تو چيزي جز خاطراتي پر از غم براي من به امانت نگذاشتي ؟ چه كنم كه تنها يادگارهايي كه تو برايم گذاشته اي چند عكس پوسيده است كه در شبهاي دلتنگي هم صحبت من مي شوند و خطي تلخ كه به يادگار در دفترم نوشته اي ” شتاب شب را اندوهي نيست . در التهاب دوري از خورشيد شب زاده زودتر خواهد مرد “ آري حق با تو بود , اندوهي نيست در التهاب دوري از تو روزهاست كه مرده ام . اين بار هم حق با تو بود . . .
هاي , راستي , داشتم فراموش مي كردم , من يادگار با ارزش ديگري هم از تو دارم , يادگاري كه هركس مرا ببيند يقين كن كه به ياد تو مي افتد . يادگاري كه بر چهره ام نهادي , گرد غمي است كه از دوري تو بر آن نشسته . . . بگو , بگو از چه بخوانم وقتي كه هيچكس قادر نيست تو را پيش اين دل تنهاي من بياورد . مي بيني , بي تو تمامي جهان پر از درد است و سياهي و ديگر هيچ موسيقي به زيبايي خنده هاي تو در آسمان طنين انداز نخواهد شد .
اي كه لطافت صدايت تنها بهانه اشكهاي من است
اگر به من فرصت داده بودي با تو از تمامي دردها و غم هاي اين روزگار مي گذشتم . اگر فرصت داده بودي برايت از خنده مي سرودم و جاي خالي صداي تو و چشمان تو را با ترانه اي پر مي كردم . كاش مي گذاشتي از چشمان تو به جهان نگاه كنم , واي كه آنگاه جهان چه قدر زيبا مي شد .
خسته ام غريبه , خسته
پرواز را فراموش كرده ام , در بند توام , رهايم كن . يا بيا و اينجا در اين باغ خشك دلم بمان و با گرمي نفسهايت به آن طراوت ببخش , يا بيا و يادت را هم با خودت ببر . نمي دانم , نمي دانم در كجاي اين روح و قلب من جاي داري ! با اينكه از اين جسم خسته و قلب شكسته ديگر چيزي باقي نمانده اما تو هنوز در من جريان داري ؟!
باز هم پشت پنجره اين چشمان من دارد باران مي بارد . . . باران مرا با خود برد . . .
زيبا تو خود باراني . . .
به يادت بگو رهايم كند . . .

