
عزيز , دستانم خسته اند از نوشتن . به كنارم بيا , مي خواهم در چشمانت خيره شوم و حروف عشق را در گوشت زمزمه كنم .
بگذار تنها يك بار , من , عشق را براي تو تفسير كنم , تا پس از آن تصديق كني كه آنچه تا به حال عشق مي پنداشتي , دروغي بيش نبوده است .
نازنينِ من , تو , چوب حراج به قلب و روح و جسمت زده اي و غافلي از غارتگراني كه اين سرمايه هاي ناياب تو را به قيمتي ناچيز به تاراج مي برند .
دل به دريا زده ام و مي دانم كه غرق خواهم شد زيرا تو براي نجاتم تلاشي نخواهي كرد اما مهربانِ من , دمي بنشين . لحظه اي به خود بنگر . كجاي جاده زندگي ايستاده اي ؟ در كجاي اين درياي متلاطم دست و پا مي زني ؟ تا كِي مي توان با قايقي پوسيده و شكسته در برابر امواج سهمگين اين درياي بي انتها تاب آورد ؟ آخر روزي خواهد شكست و تو محتاج تكه چوب شناور روي آب خواهي شد . همان كه در روز شادي و غرور به چشم تو نمي آمد و اين بار , غريق تو خواهي بود و ناجي , او . روزي , تو , به سراغ اشكهايم خواهي آمد . مي دانم . مي دانم . . .
جانِ دل , امشب , چشمهايت را بر هم بگذار . اشكهايت را رها كن . بگذار اشكهاي گونه هاي تو , نوشته هاي مرا نوازش كنند . سبك خواهي شد . سبك خواهم شد .
چشمانت را باز كن . تو بزرگي و عزيز .
روحت را آسان مبخش . خود را بزرگ بدار و عزيز . . .
