
سپاس خداوند آفریننده چشمانت را

دلم برايت تنگ شده . مي داني ديگر اين جمله معناي گذشته را در ذهن من تداعي نمي كند . ماه ها از مرگ اين دل غريب در كنج اين جسم خسته مي گذرد و تو حتي براي خاكسپاري هم نيامدي .
اي كه سياهي جوهرم از سياهي چشمان توست , تا كي برايت بنويسم ؟ فكر مي كني اين دستان سرد و بي روح من تا كي توان سياه كردن اين اوراق را دارند ؟ اصلا مگر مي شود خورشيد را در لابلاي اوراق اين كتاب و در بين اين كلمات حقير و ناتوان پنهان نمود ؟
نازنين گمان مي كني اين چند قطره باقيمانده از غرورم تا كي توان مقاومت دارند و چشمانم تا پايان كدام غروب توان باريدن ؟؟؟ به من بگو آيا معشوقه تو هرگز معناي غروب را لمس خواهد كرد ؟ آيا او قدر لحظات شيرين با تو بودن را مي داند ؟ لحظاتي كه براي او يك دنيا زيبايي را به ارمغان مي آورد و براي من حسرتي عظيم .
كاش خبر نداشتي كه ديوانه نگاهت شده ام , شايد اينگونه محكوميتم كمتر مي شد و به من اجازه مي دادي تا صداي تو را بشنوم اما حالا چه ؟ من حتي از شنيدن صداي مهربان تو هم محرومم . من محكومم به جدايي و سكوت ... اما تا كي ؟ تا كي من بايد لحظه لحظه به جاي خورشيد غروب كنم ؟ آخر غروب هم غايتي دارد نازنين .
در كوچه باد مي آيد و ابرهاي اوهام و آرزوهاي اطرافم و صداي مهربان تو , كه در گوشم پيچيده است را مي پراكند و دوباره قلبم را اسير تنهايي مي كند .
گاهي در روياهايم خودم را پيش تو جا مي گذارم و باز مي گردم و چه سخت است , زندگي با يك گم كرده و تلخ تر چشم انتظار بي منتظر بودن است .
در اتاقم بوي پاييز مي آيد . قلبم فصل ديگري را مي جويد , اما بي تو خزان تنها فصل كتاب زندگي من است .
يادش به خير كه چه آرام و پر غرور از كنارم گذر كردي .
دل اين سرزمين سرد به حال دل من مي سوزد كه اين گونه به خاك افتاده مي نالد , دلي را كه روزگاري سرشار از غرور بود و اميد . .
اي مهرباني كه تنها پرواز و سكوت تفسير توست !
قلب من در دل اين خاك غريب بي تو پوسيد , مرد , چرا صداي ناله ها و تپش هايش را نمي شنوي ؟ تمام ديشب را لحظه لحظه به ياد تو باريدم و مي سوزم از آنكه تو حتي قطره اي از اين باران را هم نديدي . بگو مهربان من چگونه اين برق را از نگاهم بگيرم ؟ چگونه اين نشان عشق را پنهان سازم تا ديگران ندانند كه تو محبوب مني ؟ چه كنم كه چشمها و نوشته هايم آبروي مرا برده اند و رسوايم ساخته اند هميشه مي ترسيدم نگاهم , احساسم را فاش گويد و تو از من فاصله بگيري و همين هم شد . كاش هرگز ازاين احساس با خبر نمي شدي . حالا من ديگر چيزي ندارم براي از دست دادن . پس گل ناز من , براي آخرين بار همراه من بيا ـ نزديكتر , در فكر من , چه مي بيني جز يادت؟ بيا ـ بيا و دمي در چشمانم بنشين , چه مي بيني جز تصوير پر غرور و زيبايت ؟ گوش كن , چه مي شنوي جز صداي مهربان خود ؟ بيا ـ با من بيا و از قلبم گذر كن چه مي بيني جز عشق ؟ چه حس مي كني جز مهر ؟ ؟ ؟ گوش كن ! صداي نياز من را نمي شنوي ؟ مي دانم , كه در دفتر ذهن تو , من , تنها خاطره اي هستم , خاطره اي كه شايد ديگر هرگز ورق نخورد و شايد هم مرا سوزانده اي تا ديگر به يادت نيايم .
زيبا موهبتيست در كنار تو بودن كه هيچ گاه ديگر نصيب من نخواهد شد و چه خوشبختند آنهايي كه مي توانند تو را در كنار خود داشته باشند . رهگذر , كاش هرگز تو را نديده بودم. . كاش هرگز صدايم نكرده بودي تا چشمانت مرا آواره اين غربت نمي كرد و كاش هرگز به كوچه دلم قدم نمي گذاشتي . قلب من ديگر تحمل اين غم را ندارد . باور كن . . .
”روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد / چون كبوتر لب بام تو نشستم / تو به من سنگ زدي / من نه رميدم , نه گسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم , همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم / سفر از پيش تو هرگز نتوانم“*
مهربان , اين دومين خزان بي توست و من نمي دانم بي تو چند خزان ديگر را تاب خواهم آورد .
من تمام اين روزها در انتظار آمدن كسي بودم كه مي دانستم هرگز نخواهد آمد , در خواب بودم , در رويا و روزي كه از اين خواب برخيزم يقين كن كه خواهم مرد . . . تو را به حرمت عشقي كه در دل داري مرا از اين خواب بيدار مكن .
امشب هم يلداي ديگريست , بيا و ماهتاب شب من باش
* فريدون مشيري

چه قدر خسته ام تنها و غريب گوشه اي شكسته ام
كنارم شمعي افروخته
كنارش بال و پري سوخته . . .
سراپا حيرتم از تو
سراپا حيرتم از خود
سپاه غم سرازير است به سوي قلب خونينم
آشيان قلب من خاليست
در اين صحراي آتش زا , كنون من ماندم و يادت
نگاهم كن . . .نمي آيي ؟ ؟ ؟
چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان !
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت ...