تبليغاتX
سپاس خداوند آفریننده چشمانت را

 

 
 

 

عشق تو نازنين . . .

 

عشق تو درد را به من آموخت .

عشق تو از ياد بردن را به من آموخت . فرورفتن در رويا , خواب ديدن و فراموش شدن را به من آموخت . گريستن , سكوت و صبر را .

خواستن و نرسيدن را .

به من آموخت كه عشق و زيبايي را در همه چيز ببينم , در گل , در شب , در غم , در گلدان شمعداني كه پس از رفتن تو ديگر گل نداد , در كنار سجاده ام كه هرشب از غم تو قطره هاي شبنم بر آن مي نشيند . در سكوت و در دل . من تو را در هيبت تمام زيبايي هاي جهان مي بينم و آسمان و باران برايم يادآور تواند . اينگونه هميشه در كنارم هستي .

عشق تو زمان را از يادم برد و كودكي ام را به من باز گرداند . 

من درد مي كشم و در دلم گل عشق جوانه مي زند  . . .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 12:25 بعد از ظهر
 

 گلِ نازم

برايم همچون گنجي عظيم هستي ، گنجي كه در دستان ديگري است ، متعلق به ديگري و من هيچ حقّي بر آن ندارم  مي دانم كه هرگز آن را به دست نخواهم آورد اما عشق اين گنج و شكوه و بزرگي آن مرا زنده مي دارد .    

آيا اين براي زيستني شاد ، كافي نيست ؟ . . .

 

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 12:24 بعد از ظهر
 
 
پس از تو روز و شبم مترادف هم اند و هر دو در التهاب
تو در كنارم نيستي ؟ باور نمي كنم
 
دوستت دارم نازنين و مي ترسم از بامدادي كه تو ديگر در كنارم نباشي
 
تا قلبم را بلرزاني           تا چشمانم را باراني كني
 
و آنگاه از لطافت نوشته هايم كم خواهد شد . . .
 
|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 12:23 بعد از ظهر
 
 
نفرينِ تو و عشقِ تو بر من اگر امشب و شبهاي دگر نيز

جز نام تو و عشق تو و چشم سياهت , يادِ دگر آرم به ميانه

 

نفرين تو بر من زين پس

 

اگر جز اشك چيزِ دگر بيني در مردمِ چشمم

 

اگر عكسِ دگر بيني در گوشة قلبم

 

نفرينِ تو و چشمِ سياهت بر من

 

اگر بي تو لبخند نشيند بر كنجِ لبانم

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 12:21 بعد از ظهر
 

 

سلام اي مسافر من ، اي مسافر شهر عشق

سلامي به حرمت ثانيه هاي تنهايي ات و به پاكي و زيبايي قلب عاشقت .

زيباي  من  دلم  براي معصوميت  چشمانت تنگ شده ، دلم در عطش دستان مهربان تو دارد درون سينه پرپر مي زند ، مي داني چند خزان از جدايي مان گذشته ؟... دلم براي صداي پر غرورت تنگ شده ، دلم براي دلت تنگ شده . بگو من بي تو چه كنم با غربت غروب هاي اين سرزمين ؟!

مي بيني تو از اين ديار رفتي اما من احساس غربت مي كنم ، عجيب نيست ؟...

عطر بهارم

امشب مي خواهم صدايت كنم ، ولي چه  سود  وقتي جوابي از سوي تو نمي آيد ، وقتي تو صدايم را نمي شنوي ،  چه سود وقتي تو در كنارم نيستي ،  چه سود ...... 

از بس به يادت نوشتم ديگر وقتي قلمم مي خواهد نامت را بر روي اين كاغذ دل سپيد بنويسد به گريه مي افتد . امشب مي خواهم دوباره صدايت كنم .... مي داني ، هر بار كه  قلم مي خواست از تو بنويسد به يك نام تو را مي خواند يك بار عزيز مهربان ، يك بار نازنين ، عطر بهار ، مهربان روزهاي دلتنگي  الهه پاكي ها ، الهه زيبايي ها و .... اما هر بار چيزي جز سكوت نصيب اين دل تنهاي من  نمي شد ، سكوت ... اما اين بار مي خواهم تو را به نام عشق صدا كنم شايد اين بار ، تو ، به حرمت عشق جوابم را بدهي .... پس تو را به حرمت دل و عشق سوگند سكوتت را بشكن كه روح من محتاج صداي نوازشگر توست . من در انتظار شنيدن آن صداي پر غرور خواهم ماند .

يادت هست كه مي گفتي شبها دختركي به خوابم مي آيد كه مي خواهد  قلب  و احساس و نفسش را به من تقديم كند و مي گويد كه مرا دوست دارد؟! يادت هست كه اين ها را مي گفتي و بعد به آن دخترك و احساسش مي خنديدي ؟.. .

اي  من فداي آن خنده هاي  شيرينِ  تو ... روزهاست كه خوابت تعبير شده  و تو نمي داني  ... ! آن دخترك  خوابهايت اكنون رو به رويت ايستاده ، در چشمانت  خيره شده و مي خواهد تمام  وجود ، قلب  ، احساس  و نفسش را تقديمت كند . حال اگر دوست داري مي تواني به احساس اين  دخترك بخندي . بخند ، دل  اين دخترك عاشق ، تشنه خنده هاي توست  حتي  اگر  اين  خنده ها  براي تمسخر احساس او باشد ... بخند ....

نازنينم  ، پشت پنجره هاي اتاقم دارد باران مي بارد ، چه خوشبخت است باران كه مي بارد به روي گونه هايت و تو را نوازش مي كند , ‏‏‏امشب  آسمان چشمان  من هم  بارانيست ، با اينكه  مي دانم هرچه قدر هم كه ببارم به تو نخواهم رسيد  اما ، خودت عاشقي و مي داني كه عشق منطق سرش نمي شود ....

آري هر دو ما عاشقيم ، من عاشقِ تو و تو عاشقِ .... اندوهي نيست نازنين تو خسته تر و غافل تر از آني كه حتي لحظه اي به احساس من بينديشي .

غريبِ  آشنا ، هرگز دوست نداشته ام كه قلبت را به اسارت خود در آورم  ، دوست دارم  دلت را آزاد بگذارم  تا در برابرم بدرخشد  ،  زيبا  ،  پرنور  و شاد اما اين حقيقت تلخ را مي دانم كه بودنِ  تو در كنار من باعث مي شود كه من هرگز اين درخشش و شادي را در چشمانت نبينم پس تو بمان  بگذار اين بار من بروم ، تا تو قلبت را به كسي بسپاري كه دوستش داري و معتقدي از من عاشق تر است  من هم با چشمان باراني ام در گوشة خلوتي از درونم  به يادت شمعي روشن  مي كنم و درخشش و زيبايي ات را به تماشا مي نشينم و به دلم خواهم گفت : اي دل چو پروانه بسوز كه اين سوختن اگر براي او باشد هزار بار از وصالش شيرين تر است .

اما قبل از رفتن بگذار معشوقه تو را ببينم ، ببويمش و ببوسمش ، زيرا او كوله باري بسيار با  ارزش را بر دوش دارد . كوله بارش قلب شكسته  من است ، كوله  بارش دل  توست ، دلي كه تو  به او هديه دادي . كوله باري از عشق ، عشقي كه  والاتر از عشق  من است  . تو با  او كه از من عاشق تر  است بمان و نگران من مباش زيرا من پيش از اين  هميشه در چشمان تو به دنبال عشق مي گشتم و حال آن را يافته ام  پس نمي توانم اين موهبت را از تو دريغ كنم با اينكه مي دانم  اين عشق متعلق به ديگريست ، اما همينكه چشمانت را شاد مي بينم برايم كافيست ...

نمي دانم چرا اينقدر پر حرفي مي كنم ! آيا نمي شود ساده تر گفت؟ مثلا گفت   " دوستت دارم " ؟...

آيا در پشت اين جمله عشقي عظيم پنهان نيست ؟

آيا اين جمله به معناي اين نيست كه تو مهرباني ، تو بزرگي ، عزيزي ؟

آيا به معناي اين نيست كه نمي توانم بي تو باشم ، نمي توانم بي تو  حتي بميرم ؟

آيا بيان نمي كند نياز مرا به تو ؟ آيا معنايش از هزاران رمان عاشقانه كمتر است ؟ . . .

تو قلبت را از من گرفتي به خيال آنكه از دلم مي روي  اما  نمي دانستي كه يادت در قلب من تا ابد باقي خواهد ماند و در رگهاي من جاري خواهد بود و تا من مي تپم يادت هم باقي است و آنگاه كه قلبم از تپش بايستد من بار ديگر متولد خواهم شد و شايد اين بار در يك شاخه گل در دستان پر مهر تو زندگي بيابم . . . دوستت دارم حتي اگر فراموشم كني...                   

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 12:19 بعد از ظهر
 
 

  

روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهرباني دستزيبايي را خواهد گرفت

روزي که کمترين سرود بوسه است

و هر انسان براي هر انسان برادري ست

روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل افسانه ايست

و قلب براي زندگي بس است

روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي که آهنگ هر حرف. زندگيست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم

روزي که هر لب ترا نه ايست تا کمترين سرود . بوسه باشد.

روزي که تو بيايي . براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يکسان شود.

روزي که ما دوباره براي کبو تر هايمان دانه بريزيم ....

و من آن روز را انتظار مي کشم حتي روزي که ديگر نباشم.

 

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 4:25 بعد از ظهر
 

 

 

من كه دلم می خواست بمانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم رفتم

و او كه چه قدر دوست داشت برود مانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد.....

 

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 4:52 بعد از ظهر