
سلام اي مسافر من ، اي مسافر شهر عشق
سلامي به حرمت ثانيه هاي تنهايي ات و به پاكي و زيبايي قلب عاشقت .
زيباي من دلم براي معصوميت چشمانت تنگ شده ، دلم در عطش دستان مهربان تو دارد درون سينه پرپر مي زند ، مي داني چند خزان از جدايي مان گذشته ؟... دلم براي صداي پر غرورت تنگ شده ، دلم براي دلت تنگ شده . بگو من بي تو چه كنم با غربت غروب هاي اين سرزمين ؟!
مي بيني تو از اين ديار رفتي اما من احساس غربت مي كنم ، عجيب نيست ؟...
عطر بهارم
امشب مي خواهم صدايت كنم ، ولي چه سود وقتي جوابي از سوي تو نمي آيد ، وقتي تو صدايم را نمي شنوي ، چه سود وقتي تو در كنارم نيستي ، چه سود ......
از بس به يادت نوشتم ديگر وقتي قلمم مي خواهد نامت را بر روي اين كاغذ دل سپيد بنويسد به گريه مي افتد . امشب مي خواهم دوباره صدايت كنم .... مي داني ، هر بار كه قلم مي خواست از تو بنويسد به يك نام تو را مي خواند يك بار عزيز مهربان ، يك بار نازنين ، عطر بهار ، مهربان روزهاي دلتنگي الهه پاكي ها ، الهه زيبايي ها و .... اما هر بار چيزي جز سكوت نصيب اين دل تنهاي من نمي شد ، سكوت ... اما اين بار مي خواهم تو را به نام عشق صدا كنم شايد اين بار ، تو ، به حرمت عشق جوابم را بدهي .... پس تو را به حرمت دل و عشق سوگند سكوتت را بشكن كه روح من محتاج صداي نوازشگر توست . من در انتظار شنيدن آن صداي پر غرور خواهم ماند .
يادت هست كه مي گفتي شبها دختركي به خوابم مي آيد كه مي خواهد قلب و احساس و نفسش را به من تقديم كند و مي گويد كه مرا دوست دارد؟! يادت هست كه اين ها را مي گفتي و بعد به آن دخترك و احساسش مي خنديدي ؟.. .
اي من فداي آن خنده هاي شيرينِ تو ... روزهاست كه خوابت تعبير شده و تو نمي داني ... ! آن دخترك خوابهايت اكنون رو به رويت ايستاده ، در چشمانت خيره شده و مي خواهد تمام وجود ، قلب ، احساس و نفسش را تقديمت كند . حال اگر دوست داري مي تواني به احساس اين دخترك بخندي . بخند ، دل اين دخترك عاشق ، تشنه خنده هاي توست حتي اگر اين خنده ها براي تمسخر احساس او باشد ... بخند ....
نازنينم ، پشت پنجره هاي اتاقم دارد باران مي بارد ، چه خوشبخت است باران كه مي بارد به روي گونه هايت و تو را نوازش مي كند , امشب آسمان چشمان من هم بارانيست ، با اينكه مي دانم هرچه قدر هم كه ببارم به تو نخواهم رسيد اما ، خودت عاشقي و مي داني كه عشق منطق سرش نمي شود ....
آري هر دو ما عاشقيم ، من عاشقِ تو و تو عاشقِ .... اندوهي نيست نازنين تو خسته تر و غافل تر از آني كه حتي لحظه اي به احساس من بينديشي .
غريبِ آشنا ، هرگز دوست نداشته ام كه قلبت را به اسارت خود در آورم ، دوست دارم دلت را آزاد بگذارم تا در برابرم بدرخشد ، زيبا ، پرنور و شاد اما اين حقيقت تلخ را مي دانم كه بودنِ تو در كنار من باعث مي شود كه من هرگز اين درخشش و شادي را در چشمانت نبينم پس تو بمان بگذار اين بار من بروم ، تا تو قلبت را به كسي بسپاري كه دوستش داري و معتقدي از من عاشق تر است من هم با چشمان باراني ام در گوشة خلوتي از درونم به يادت شمعي روشن مي كنم و درخشش و زيبايي ات را به تماشا مي نشينم و به دلم خواهم گفت : اي دل چو پروانه بسوز كه اين سوختن اگر براي او باشد هزار بار از وصالش شيرين تر است .
اما قبل از رفتن بگذار معشوقه تو را ببينم ، ببويمش و ببوسمش ، زيرا او كوله باري بسيار با ارزش را بر دوش دارد . كوله بارش قلب شكسته من است ، كوله بارش دل توست ، دلي كه تو به او هديه دادي . كوله باري از عشق ، عشقي كه والاتر از عشق من است . تو با او كه از من عاشق تر است بمان و نگران من مباش زيرا من پيش از اين هميشه در چشمان تو به دنبال عشق مي گشتم و حال آن را يافته ام پس نمي توانم اين موهبت را از تو دريغ كنم با اينكه مي دانم اين عشق متعلق به ديگريست ، اما همينكه چشمانت را شاد مي بينم برايم كافيست ...
نمي دانم چرا اينقدر پر حرفي مي كنم ! آيا نمي شود ساده تر گفت؟ مثلا گفت " دوستت دارم " ؟...
آيا در پشت اين جمله عشقي عظيم پنهان نيست ؟
آيا اين جمله به معناي اين نيست كه تو مهرباني ، تو بزرگي ، عزيزي ؟
آيا به معناي اين نيست كه نمي توانم بي تو باشم ، نمي توانم بي تو حتي بميرم ؟
آيا بيان نمي كند نياز مرا به تو ؟ آيا معنايش از هزاران رمان عاشقانه كمتر است ؟ . . .
تو قلبت را از من گرفتي به خيال آنكه از دلم مي روي اما نمي دانستي كه يادت در قلب من تا ابد باقي خواهد ماند و در رگهاي من جاري خواهد بود و تا من مي تپم يادت هم باقي است و آنگاه كه قلبم از تپش بايستد من بار ديگر متولد خواهم شد و شايد اين بار در يك شاخه گل در دستان پر مهر تو زندگي بيابم . . . دوستت دارم حتي اگر فراموشم كني...
نوشته شده توسط حمیده و اسد در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 12:19 بعد از ظهر