تبليغاتX
سپاس خداوند آفریننده چشمانت را

 

با اجازه از سراينده اين شعر آقاي اسماعيل محمد پور 

 

خنك آن قمار بازي كه بباخت هرچه بودش

و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر

 

"چه آسان تمام شد "

بنويس(آب) جاربزن (نان) تمام شد

آن وازه هاي تلخ دبستان تمام شد

بابا ، درخت ، داس ، كبوتر ، قس ، سكوت

آقا اجازه ديكته هامان تمام شد

يادش بخير ، طعم لواشك ، غرور فقر

در جيب آن فرشته شيطان تمام شد

فكر فرار ، ساعت يك امتحان سخت

با قرمز جريمه چه آسان تمام شد

بنويس (گرگ) آمد و خط خورد خنده ها

با نقشه مچاله ايران تمام شد

آقا اجازه ، خون شهيدان چه مي شود ؟

آموزگار : هيس پسرجان تمام شد !

ديروزمان به دغدغه آب و نان گذشت

امروز هم رسيد به پايان تمام شد

شايد در آن كتاب كه سارا انار داشت

دنياي عاشقانه انسان تمام شد

اما دلم خوش است كه تقدير تلخمان

با فالهاي قهوه و فنجان تمام شد

مانند مشقهاي شبم بي خيال شهر

اين شعر هم كنار خيابان تمام شد

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 10:43 قبل از ظهر
 

 

اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


زن نظافتچى

 من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام

 

هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.


 


|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:49 قبل از ظهر
 

 صفحه بدون شرح به روز شد : http://delambarattangeaziz.blogfa.com/page/bedoonesharh.aspx

شریک

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند
:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند


پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست
.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود
.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد
.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد
.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند
.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم
. »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند
.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم


همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید


- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟
»

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

 

ترسو

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

 

بچه مایه دار
 
روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…

 

داستان ماهیگیر

my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

You’ll love the answer…

جواب زن خیلی جالب بود…

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

 

نامه دانیال به پدر

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با ملیسا پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است.ملیسا به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. ملیسا چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و ملیسا بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۲۳ سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
دانیال

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه مهدی. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به اعلام نتایج دانشگاه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

  

ساعت ۱۵ و ۱۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه روز جمعه ۳۰ اسفند ۱۳۸۷ هجری شمسی مطابق با ۲۲ ربیع الاول ۱۴۳۰ هجری قمری- ۲۰ مارس ۲۰۰۹ میلادی 

خوب تا اینجاش شاید عادی باشه ، اما یک مساله جالب توش هست البته اگر اشتباه نکرده باشم و آن هم اینه که کلی عدد ۳ در این روز و لحظه سال تحویل هست . یکمی که بیشتر دقت کنیم اینجوری میشه:

ساعت ۳ و ۱۳ دقیقه، روز ۳۰ اسفند ۱۳۸۷ هجری شمسی

۲۲ ربیع الاول ( ماه سوم هجری قمری ) سال ۱۴۳۰ هجری قمری

۲۰ مارس ( ماه سوم میلادی ) سال ۲۰۰۹ میلادی

هفتا عدد ۳ توی تحویل سال امسال هست. شاید این یجور هفت سین باشه !

امسال هم که سال گاو، گاو هم که ۳ حرفیه

 
|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 10:16 قبل از ظهر
 
 

لحظه همیشه گذراست

و خاطره همیشه ماندنی

و من

بود و نبود و عشق و ابدیت را

به نگاهی می فروختم

اگر

خاطره گذرا می شد

و لحظه همیشه ماندنی !

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 12:38 بعد از ظهر
 

 

این بخش از زندگیم     اسم این بخش از زندگیم

اسمش هست خوشبختی

خدایا متشکرم

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 9:20 قبل از ظهر
زينب حاتم پور 
 

 

ستاره عزيز من

چه قدر تنهايي

دلم

به قدر فاصله ام از تو

گرفته است

و تو

چه قدر دور

در انتهاي ديگر آسمان

نشسته اي

وقتي شب ها

شب به خير مي گويم

تو نمي شنوي

و وقتي براي تولدت

بوسه مي فرستم

هديه ام در اين همه فاصله گم مي شود

كاش دستانم

آن قدر بلند بود كه به دست هاي مهربانت مي رسيد

يا فاصله مان

اندازه

خط فاصله هاي مشق دبستان بود

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 10:42 بعد از ظهر
اين عكسها رو خودم گرفتم - نوشهر 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 7:33 بعد از ظهر
سبزترین عضو سبز خانه ی سبز رفت 
 

شعر زیر از آلبوم نشانی ها است ، که با صدای خسرو شکیبایی شنیده ایم

نشانی اول
می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.
مگر می‌شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟
باشد، گریه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!
آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش
هی مرا می‌نگریست
جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان
اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پیچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.
آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.
یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را!
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!
آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.
ظ
حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.
یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهواره‌ی بنفش
همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد

 

سلام . حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این حال هم اگر عمری باقی ماند طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان .

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است . اما تو لااقل گاهی هراز گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست .

راستی خبرت دهم : خواب دیدم خانه ای خریده ام . بی در . بی پرده . بی پنجره . هی بخند ‌‌‌. بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من ۴۰ ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت . دارد همین لحظه یک فوج کبوتر از فراز کوچه ما می گذرد . باد بوی نامه های کسان من می دهد .

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری . نه ری را جان نامه ام باید کوتاه باشد . ساده باشد . بی حرفی از ابهام و آینه .

از نو برایت می نویسم حال همه خوب است اما تو باور مکن . . .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 10:17 بعد از ظهر
عشق برای تمام عمر 
 

آسمانِ دلش ابري بود و كويرِ دلم در حسرت باران .

دعا كردم قطره اي از بارانِ عشقش را نثارم كند . اما . .

اما او به جاي باران , آتشِ دلش را به قلبم هديه كرد .

كوير را گداختي و ريشه اميد را سوزاندي .

اما به راستي جرم من چه بود

.حمیده.

 

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند :

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 11:0 قبل از ظهر
 

 

 

باز هم شب تاريك و پنجره بسته . سلام . . .

مي خواهي بدانی چه در قلبم مي گذرد آنگاه كه یاد تو را براي آخرین بار مرور مي كنم ؟ آري ، دفتر زندگی كه بي درنگ و ناخوانده ورق مي خورد ، لبخندها كه زندانی مي شوند و آفتاب كه ناامید و غریبانه مي تابد ، زیبايی و عشق كه فراموش مي شوند ، بادها كه همچنان ساکت و صبور مي وزند، ابرهاي سرگردان كه آرام آرام مي گريند . شکست دوباره من ، دل كه همچنان مي سوزد ، غم كه همچنان  مي ماند و تو كه همچنان دور مي شوي . چشمان تو كه ساکت و پر غرور به جاده هاي بي بازگشت مي نگرند و در اين سکوت و وحشت كركسهاي سیاه بر آسمان گريان شهر با شادی مي چرخند

تا بیفتد جسم من فارغ از هر درد و غم

در كنار جاي پاي تو ، بر آغوش خاك .

و آنگاه كه ياد تو را براي آخرین بار مرور مي كنم ، تو ، آنچنان غرق غروبي كه ، مرا ، یادت نیست ، و من، آنچنان غرق توام ،  كه سحر یادم نیست . پس بگذار به جاي اين شكستن مدام آرامش شب ، به جاي اين همه گفت و گوي بي سرانجام و تپشهاي بي حاصل ، منِ گيج و سرگشته، تنها بنویسم :

سلام

تو نيستي و این يعني

                               پایان . . .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 12:20 بعد از ظهر
 

 

 

من در برابر تو كيستم ؟

تو خود را در هيچ كجا به تمامي نخواهي يافت

مگر در قلب من كه

تماميت تو را در خود نهفته دارد .

نمي دانم چه نيرويي در توست كه مرا اين چنين عاجز و خاموش نموده !

من تسليم امواج خورشيد مهر توام , خورشيدي كه هيچگاه پرتوي نورش قلب مرا نوازش نكرد و من تنها تماشاگر عظمت اين خورشيد بوده ام . . .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 11:42 بعد از ظهر
 
 

آغاز سال نو مبارك

نازنين ، آيا ، سال من ، بي تو ، هرگز مي شود آغاز ؟

شروع سال تنهايي ، شروع سال پر وحشت

چه سالي و چه عيدي و چه هفت سيني در دل دارم امسال

سين اول سينه اي پر درد

سين دوم سوز تنهايي

سرشك غم

سبزي يادت

سرخي عشقت و سكوت و سكوت . . .

روزهاي اين سال نيز بگذرند اما چه سود ؟

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 9:36 بعد از ظهر
عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله 
 

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود . سوال این بود .

معنی عشق چیست؟

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 6:49 بعد از ظهر
 

 

تولدم مبارك

سیر و

          -  شاداب و

                           -  تنومند ،

با تو

        -  همدین است

                          -  او

                                 -  همدین

با تو

         - همرنج

-  اما

        -  نیست ،

                    -  همرنج تو

                                   -  نیست ،

پس :

         -  وضویش را

                             -  خواهد ساخت

و نمازش را

                  -  خواهد خواهند

و

-  دعایش را

                  -  خواهد کرد

و

-  تفنگ همسودش را

                              -  برخواهد داشت

و

-  تو را

           -  خواهد کشت ،

 

                          آنکه همرنج تو نیست .

 

* ایرج جنتی عطایی

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 9:3 بعد از ظهر
نامه چاپلین به دخترش در شب نوئل 
 

نامه چاپلین به دخترش در شب نوئل

 

امشب شب نوئل است.در خانه کوچک ما همه اهل خانه خفته اند.برادر و خواهر تو حتي مادرت.بزحمت توانستم بدون آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن که به اتاق انتظار پيش ازمرگ مي ماند برسانم. دخترم من از تو خيلي دورم اما يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود...اما تو آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه تئاتر اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدختي است که اسير خان تاتار است.ژرالدين در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ترا فرصت هوشياري داد در گوشه اي بنشين و نامه اي که برايت نوشته ام بخوان.

 

 

من پدرت هستم چارلي چاپلين .دلقک پيري بيش نيستم.امروز نوبت توست روی صحنه هنر نمايي کن .اين هنر نمايي ها وقتي به اوج ميرسد صداي کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان خواهد برد بآسمان هم برو اما گاهي نيز بر روي زمين بيا و زندگي انها و فقيران دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه هنر نمايي مي کنند و يا پاهايي که از بينوايي مي لرزند. من نيز يکي از آنها بودم.داستان من داستان آن دلقک پيريست که در پست ترين محله ها آواز مي خواند مي رقصيد و صدقه جمع مي کردمن طعم گرسنگي را چشيده ام .درد بي خانماني را کشيده ام.و از اين بالاتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را مي شکند احساس کردم.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرف زد.در دنيايي که تو زندگي مي کني تنها هنر پيشگي و موسيقي نيست. نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثرتمند را فراموش کن.اما حال آن رانند تاکسي را که ترا به منزل ميرساند بپرس.حال زنش را بپرس اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت چکي بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار.به نماينده خود در پاريس گفته ام فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول کند.اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي.گاهگاه با اتوبوس يا قدم زدن در شهر بگرد مردم را نگاه کن دست کم روزي يکبار با خود بگو من هم يکي از آنان هستم تو يکي از آنان هستي دخترم نه بيشتر وهنر بيش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پاي او را مي شکند.وقتي بدانجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران يافتي همان لحظه سن را ترک کن و خود را به حومه شهر برسان من آنجا را خوب مي شناسم.از سالها پيش آنجا گهواره بهاري کوليان بوده است.در آنجا قاصد هايي مثل خودت را خواهي ديدوزيبا تر از تو و مغرور تر از تو آنجا از نور کور کننده شانزه لیزه خبری نیست.خوب نگاه کن آیا بهتر از تو نمی رقصند.اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا به یک گدای کنار رود سن ناسزایی بگوید.من خواهم مرد و تو خواهی زیست.امید من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی.همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم اما همیشه یادت باشد وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومی مال من نیست شاید مال یک مرد گمنام باشد که به یک فرانک احتیاج دارد.این نیازمندان گمنام را هرجا بخواهی می توانی پیدا کنی.اگر از پول برای تو حرف میزنم برای اینست که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک بوده ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بند بازان نگران بوده اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط میکنند.شاید که شبی درخشش گرانبها ترین الماس جهان ترا فریب دهد.آنست که این الماس نا استوار خواهد بود و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره ی شاهزاده ایی ترا گول زد در آنروز تو بند بازی ناشی خواهی بودو بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور مبند.زیرا بزرگترین الماس دنیا آفتاب است که خوشبختانه این آفتاب بر گردن همه می درخشد.

 

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی دادی پاکدل باش و با او یکدل باش.به مادرت گفته ام در اینباره نامه ای برایت بنویسد.او عشق را بهتر از من میشناسد.او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است.هیچ کس دیگری در این جهان شایسته آن نیست که دختری ناخن پایش را هم به خاطر او عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست. اما تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری بد نیست اگر اندیشه تو در اینباره مال دهسال پیش باشد مال دوران پوشیدگی است نترس.این دهسال ترا پیر تر نخواهد کرد.به هر حال میدانم که پدران همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند با من و اندیشه های من جنگ کن چون من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند.می خواهم یک امید به خود بدهم امشب شب نوئل است شب معجزه است و معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من می خواهم بگویم در یافته باشی.چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین دیر یا زود بجای این جامه های رقص لباس عزا باید بپوشی و بر سر مزار من بیایی حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ء خودت را در آیینه نگاه کن آنجا مرا نیز خواهی دید.خون من در رگهای توست و امیدوارم آن زمان که خون من در رگهایم می خشکد پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تو نیز تلاش کن رویت را می بوسم .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 9:38 قبل از ظهر
 
 

من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم ، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست . اگر هر دعايی را هم اجابت كند ، همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری را به اين مبادله راهی نيست . اين را هم دريافتم كه آموختن دعا ، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع می‌شود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد . عشق تمرين نيايش است و نيايش تمرين سكوت .

 

 

براي اعتراف گناهانم به كليسا ميروم

رو در روي علفهاي روئيده بر ديوار كهنه مي ايستم

و همه گناهانم را يكجا اعتراف مي كنم

بخشيده خواهم شد به يقين

علفها بي واسطه با خدا صحبت مي كنند

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 9:43 قبل از ظهر
مرغ تنها در قفس نمي خواند ، مي گريد  

 

بدون شرح

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 9:50 بعد از ظهر
 
 

 

چه بيچاره ام من , كه جز اين كلمات ناتوان هيچ ابزار و سرمايه ديگري براي ابراز احساسم به تو ندارم و حال آنكه احساس من در كلمات نمي گنجد و معادل كلامي ندارد شايد سكوت زيباترين تفسير براي اين درد باشد . دردي كه در چشمانم جاري است و قادر به پنهان ساختن آن نيستم . كاش كلمات عاشقانه و سرشار از غم ِپنهان در پشت اين سكوت را مي شنيدي عزيز .

مهربان من , بگو اين بار برايت از كجاي اين روح زخمي و مجروح بگويم , وقتي تو چيزي جز خاطراتي پر از غم براي من به امانت نگذاشتي ؟ چه كنم كه تنها يادگارهايي كه تو برايم گذاشته اي چند عكس پوسيده است كه در شبهاي دلتنگي هم صحبت من مي شوند و خطي تلخ كه به يادگار در دفترم نوشته اي ” شتاب شب را اندوهي نيست . در التهاب دوري از خورشيد شب زاده زودتر خواهد مرد “ آري حق با تو بود , اندوهي نيست در التهاب دوري از تو روزهاست كه مرده ام . اين بار هم حق با تو بود . . .

هاي , راستي , داشتم فراموش مي كردم , من يادگار با ارزش ديگري هم از تو دارم , يادگاري كه هركس مرا ببيند يقين كن كه به ياد تو مي افتد . يادگاري كه بر چهره ام نهادي , گرد غمي است كه از دوري تو بر آن نشسته  . . . بگو , بگو از چه بخوانم وقتي كه هيچكس قادر نيست تو را پيش اين دل تنهاي من  بياورد . مي بيني , بي تو تمامي جهان پر از درد است و سياهي و ديگر هيچ موسيقي به زيبايي خنده هاي تو در آسمان طنين انداز نخواهد شد .

اي كه لطافت صدايت تنها بهانه اشكهاي من است

اگر به من فرصت داده بودي با تو از تمامي دردها و غم هاي اين روزگار مي گذشتم . اگر فرصت داده بودي برايت از خنده مي سرودم و جاي خالي صداي تو و چشمان تو را با ترانه اي پر مي كردم . كاش مي گذاشتي از چشمان تو به جهان نگاه كنم , واي كه آنگاه جهان چه قدر زيبا مي شد .

خسته ام غريبه  , خسته

پرواز را فراموش كرده ام , در بند توام , رهايم كن . يا بيا و اينجا در اين باغ خشك دلم بمان و با گرمي نفسهايت به آن طراوت ببخش , يا بيا و يادت را هم با خودت ببر . نمي دانم , نمي دانم در كجاي اين روح و قلب من جاي داري ! با اينكه از اين جسم خسته و قلب شكسته ديگر چيزي باقي نمانده اما تو هنوز در من جريان داري ؟!

باز هم پشت پنجره اين چشمان من دارد باران مي بارد . . . باران مرا با خود برد . . .

زيبا تو خود باراني . . .

به يادت بگو رهايم كند . . .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 8:53 بعد از ظهر
 
 

شب است .

چراغ آسمان خاموش است و تنها كور سوي چند ستاره به تنهايي من و شايد تو مي تابد . 

دلم عجيب گرفته است . تنهايم . چه قدر هم تنها . از ياد رفته ام ، از ياد همه ، حتي تو  حتي خودم . من خودم هم آن دختر پر غرور  آن كوه مقاوم ، آن سنگ صبور را فراموش كرده ام ، گم كرده ام ، تو او را نديده اي ؟ . . . میخندی ؟ بخند نازنين ، آيا كسي پس از تو , مرا ، باز خواهد شناخت ؟ 

نه ، زيرا از آن همه اميد زندگي در من ، تنها ذره وجودم كه هنوز اميد ماندن دارد ، قلبي شكسته و خسته است . قلبي سرشار از ياد تو ، از مهر تو ، از عكس غبار گرفته اما زيبا و مهربان تو . . .

 

 

ای چشمانت تجسمي از روشنايي عشق

روزهاست كه از تو خبري ندارم و به اميد رسيدن خبري از تو  در پاي پنجره و كنار مشتي خاطرات قديمي ، تنها و غريب نشسته ام .

نگاهم تا دوردست ها مي رود و نزديكي تو ، چند قدم مانده تا رسيدن ، تو را گم مي كند و دوباره باز مي گردد به پشت پنجره ، سرد و مبهوت . نمي دانم چرا زمان نمي گذرد .

مرغان عشق پشت پنجره ام خاموش مانده اند .

همه در انتظارند ، ماه ، ابر ، باد ، برگ ، قلب من نيز .

آسمان بي ستاره است و من گم شده ام در تو ، كاش پيدايم كني .

باز هم زمان موعود فرا رسيد .

بوي غم در فضا پيچيد و قاصدكي غمگين در امتداد نگاهم پيدا شد . من ديگر به بي خبري اين قاصد عادت كرده ام . اما او از نگاهم خواند كه هنوز منتظر خبري از توام . صدايش با گريه آميخت و باز هم مثل شب هاي گذشته گفت : هيچ و مرا با يك دنيا دلتنگي تنها گذاشت و گذشت .

ماه در پشت حجاب ابر پنهان شد .

جهان سكوت كرد .

آن شب باران معصومانه تر از هر وقت ديگر باريدن گرفت .

چشمان من نيز .

اي خوب من ، اي دوست داشتني ترين ، اي كه پاكي باران از توست ، اي كه بهار زيباييش را از تو دارد و تابستان گرمايش را از وجود پر مهر تو به امانت گرفته است . بگو   جان و روح فرسوده ام صداي مهربانت را در كدام كوچه بن بست جستجو كند .

من سادگي تو ، صداي پر غرور و مهربانت و دل به وسعت دريايت را مي ستايم ، مي پرستم . من در حسرت يك قطره از درياي مهر تو تشنه مانده ام ، كاش سيرابم كني . كاش بگذاري در برابرت بايستم و در چشمانت خيره شوم  كاش به من فرصت دهي تا از نگاه تو متولد شوم .

كاش تنها يك بار صدايم كني تا من هزار بار جان را فدايت كنم .

بانگي از دور مرا مي خواند .

كي به پايان مي رسد اين افسانه ، اين روياي تو .

بعد تو بانگ عشق از دلم رخت بر بسته  

       يادِ تو                 هنوز           چرا اينجاست ؟؟؟

شب دارد به پايان مي رسد  اما من هنوز چشم براه توام .

عشق تو آهسته خوابم مي كند .

                                                            شب خوش . . .

 

|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 8:43 بعد از ظهر
خوشا پريدن با اين شكسته‌بالي‌ها 

 

 حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !

مرا
به جشن تولد
فراخوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
درآورده‌ام؟

 

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

قیصر امین پور


|+|
نوشته شده توسط حمیده و اسد در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 3:25 بعد از ظهر