تبليغاتX
سپاس خداوند آفریننده چشمانت را


سپاس خداوند آفریننده چشمانت را

 مگر کدام سینه،تاب و توان کشیدن بار قلبت را داشت؟!

قلبی بزرگ...

قلبی وسیع...

قلبی که همهٔ ما را در خود جا داده است...

مگر کدام آغوش گرم،آن سوی ابرها برایت گشوده بود؟

بی‌ مهابا رفتی‌...

ناگهان...همچون بارانی که این چند روز غافلگیرمان کرد...

عادتت بود...همیشه ما را به وجد می‌‌آوردی از شیطنت هایت...

اما این آخری...


اصلا شوخی‌ خوبی نبود!

*************************************** 

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

 همه میگن که دوباره

 دل تنگمو شکستی

دروغه ...

چه جوری دلت میومد

منو اینجوری ببینی

 باز ستاره ها چه نزدیک

منو تو دوری ببینی

همه گفتن که تورفتی

ولی گفتم که دروغه

 

همه میگن که عجیبه

اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه

تا ابد اینجا می مونم

بی تو با اسمت عزیزم

اینجا خیلی سوت و کوره

ولی خوب عیبی نداره

 دل من خیلی صبوره ...  صبوره ...

همه گفتن که تورفتی

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که دوباره

 دل تنگمو شکستی دروغه ...

چه جوری دلت میومد

منو اینجوری ببینی

 باز ستاره ها چه نزدیک

منو تو دوری ببینی

همه گفتن که تورفتی

ولی گفتم که دروغه

 

همه میگن که عجیبه

اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه

تا ابد اینجا می مونم

بی تو با اسمت عزیزم

اینجا خیلی سوت و کوره

ولی خوب عیبی نداره

 دل من خیلی صبوره ...  

همه میگن که تو نیستی

همه که تو مردی

همه میگن که تنت رو

 به فرشته ها سپردی

دروغه ...

 

شنبه هشتم آبان 1389 | 7:11 بعد از ظهر | حمیده و اسد | |

 

داداشي تولدت مبارك

 

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره

که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن  همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید

به دنیای تو برگردم

هنوزم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم

می دونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم

کنارت اونقدر آروم

که از مرگ هم نمیترسم

تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه

خودت پلکامو میبندی

و این قصه تموم میشه

 

 

خدا رو شكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم رو مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده
خدا رو شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكيه.اين يعني اون تو خونست و تو خيابونا پرسه نمي زند
خدا رو شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم
خدا رو شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني رو جمع كنم. اين يعني با دوستام بودم
خدا رو شكر كه لباسام كمي برام تنگ شدن . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم
خدا رو شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن رو دارم
خدا رو شكر كه بايد زمين را بشورم و پنجره ها رو تميز كنم.اين يعني من خونه اي دارم
خدا رو شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن
خدا رو شكر كه سرو صداي همسايه ها رو مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن رو دارم
خدا رو شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم
خدا رو شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شم. اين يعني من هنوز زندم
خدا رو شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شم. اين يعني بياد بيارم كه اغلب اوقات سالمم
خدا رو شكر كه خريد هداياي سال نو جيبمو خالي مي كنن. اين يعني عزيزايي دارم كه مي تونم براشون هديه بخرم

 

یکشنبه سیزدهم تیر 1389 | 11:42 بعد از ظهر | حمیده و اسد | |

 

 

دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 | 2:20 بعد از ظهر | حمیده و اسد | |

 

چهل روز گذشت

مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است
داغ، داغ است ولی داغ برادر...

 

 

سخت است هنگام وداع

آنگاه كه در مي يابي

چشماني كه در حال عبور است

پاره اي از وجود تو را با خود مي برد

 

 
 
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید .حضور مرگ ، همه موهومات را نیست

و نابود می کند . ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های

زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که مارا صدا می زند و به سوی  خودش می خواند.

 

سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 | 11:47 بعد از ظهر | حمیده و اسد | |

 

 

داداشي روحت شاد

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر اسوده بخواب بی دردو غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره 

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

 

سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 | 10:24 قبل از ظهر | حمیده و اسد | |

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم  فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در
دستمان فرو رفته است.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به
این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.


زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و
نتوانستیم یک سال قبول شویم.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.


 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.


زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

 


فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم...

به نقل از وبلاگhttp://yassw85.blogfa.com

 

چهارشنبه پنجم اسفند 1388 | 9:39 بعد از ظهر | حمیده و اسد | |

www . night Skin . ir