تبليغاتX
سپاس خداوند آفریننده چشمانت را

اين عكسها رو خودم گرفتم - نوشهر
تاريخ: جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت :7:33 بعد از ظهر

 

 

 

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
سبزترین عضو سبز خانه ی سبز رفت
تاريخ: جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت :10:17 بعد از ظهر
 

شعر زیر از آلبوم نشانی ها است ، که با صدای خسرو شکیبایی شنیده ایم

نشانی اول
می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.
مگر می‌شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟
باشد، گریه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!
آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش
هی مرا می‌نگریست
جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان
اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پیچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.
آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.
یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را!
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!
آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.
ظ
حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.
یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهواره‌ی بنفش
همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد

 

سلام . حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این حال هم اگر عمری باقی ماند طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان .

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است . اما تو لااقل گاهی هراز گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست .

راستی خبرت دهم : خواب دیدم خانه ای خریده ام . بی در . بی پرده . بی پنجره . هی بخند ‌‌‌. بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من ۴۰ ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت . دارد همین لحظه یک فوج کبوتر از فراز کوچه ما می گذرد . باد بوی نامه های کسان من می دهد .

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری . نه ری را جان نامه ام باید کوتاه باشد . ساده باشد . بی حرفی از ابهام و آینه .

از نو برایت می نویسم حال همه خوب است اما تو باور مکن . . .

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
عشق برای تمام عمر
تاريخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت :11:0 قبل از ظهر
 

آسمانِ دلش ابري بود و كويرِ دلم در حسرت باران .

دعا كردم قطره اي از بارانِ عشقش را نثارم كند . اما . .

اما او به جاي باران , آتشِ دلش را به قلبم هديه كرد .

كوير را گداختي و ريشه اميد را سوزاندي .

اما به راستي جرم من چه بود

.حمیده.

 

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند :

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است .

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت :12:20 بعد از ظهر

 

 

باز هم شب تاريك و پنجره بسته . سلام . . .

مي خواهي بدانی چه در قلبم مي گذرد آنگاه كه یاد تو را براي آخرین بار مرور مي كنم ؟ آري ، دفتر زندگی كه بي درنگ و ناخوانده ورق مي خورد ، لبخندها كه زندانی مي شوند و آفتاب كه ناامید و غریبانه مي تابد ، زیبايی و عشق كه فراموش مي شوند ، بادها كه همچنان ساکت و صبور مي وزند، ابرهاي سرگردان كه آرام آرام مي گريند . شکست دوباره من ، دل كه همچنان مي سوزد ، غم كه همچنان  مي ماند و تو كه همچنان دور مي شوي . چشمان تو كه ساکت و پر غرور به جاده هاي بي بازگشت مي نگرند و در اين سکوت و وحشت كركسهاي سیاه بر آسمان گريان شهر با شادی مي چرخند

تا بیفتد جسم من فارغ از هر درد و غم

در كنار جاي پاي تو ، بر آغوش خاك .

و آنگاه كه ياد تو را براي آخرین بار مرور مي كنم ، تو ، آنچنان غرق غروبي كه ، مرا ، یادت نیست ، و من، آنچنان غرق توام ،  كه سحر یادم نیست . پس بگذار به جاي اين شكستن مدام آرامش شب ، به جاي اين همه گفت و گوي بي سرانجام و تپشهاي بي حاصل ، منِ گيج و سرگشته، تنها بنویسم :

سلام

تو نيستي و این يعني

                               پایان . . .

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت :11:42 بعد از ظهر

 

 

من در برابر تو كيستم ؟

تو خود را در هيچ كجا به تمامي نخواهي يافت

مگر در قلب من كه

تماميت تو را در خود نهفته دارد .

نمي دانم چه نيرويي در توست كه مرا اين چنين عاجز و خاموش نموده !

من تسليم امواج خورشيد مهر توام , خورشيدي كه هيچگاه پرتوي نورش قلب مرا نوازش نكرد و من تنها تماشاگر عظمت اين خورشيد بوده ام . . .

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت :9:36 بعد از ظهر
 

آغاز سال نو مبارك

نازنين ، آيا ، سال من ، بي تو ، هرگز مي شود آغاز ؟

شروع سال تنهايي ، شروع سال پر وحشت

چه سالي و چه عيدي و چه هفت سيني در دل دارم امسال

سين اول سينه اي پر درد

سين دوم سوز تنهايي

سرشك غم

سبزي يادت

سرخي عشقت و سكوت و سكوت . . .

روزهاي اين سال نيز بگذرند اما چه سود ؟

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله
تاريخ: پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت :6:49 بعد از ظهر
 

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود . سوال این بود .

معنی عشق چیست؟

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه .

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت :9:3 بعد از ظهر

 

تولدم مبارك

سیر و

          -  شاداب و

                           -  تنومند ،

با تو

        -  همدین است

                          -  او

                                 -  همدین

با تو

         - همرنج

-  اما

        -  نیست ،

                    -  همرنج تو

                                   -  نیست ،

پس :

         -  وضویش را

                             -  خواهد ساخت

و نمازش را

                  -  خواهد خواهند

و

-  دعایش را

                  -  خواهد کرد

و

-  تفنگ همسودش را

                              -  برخواهد داشت

و

-  تو را

           -  خواهد کشت ،

 

                          آنکه همرنج تو نیست .

 

* ایرج جنتی عطایی

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
بدون شرح
تاريخ: یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت :9:45 بعد از ظهر
 

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
نامه چاپلین به دخترش در شب نوئل
تاريخ: دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت :9:38 قبل از ظهر
 

نامه چاپلین به دخترش در شب نوئل

 

امشب شب نوئل است.در خانه کوچک ما همه اهل خانه خفته اند.برادر و خواهر تو حتي مادرت.بزحمت توانستم بدون آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن که به اتاق انتظار پيش ازمرگ مي ماند برسانم. دخترم من از تو خيلي دورم اما يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود...اما تو آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه تئاتر اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدختي است که اسير خان تاتار است.ژرالدين در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ترا فرصت هوشياري داد در گوشه اي بنشين و نامه اي که برايت نوشته ام بخوان.

 

 

من پدرت هستم چارلي چاپلين .دلقک پيري بيش نيستم.امروز نوبت توست روی صحنه هنر نمايي کن .اين هنر نمايي ها وقتي به اوج ميرسد صداي کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان خواهد برد بآسمان هم برو اما گاهي نيز بر روي زمين بيا و زندگي انها و فقيران دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه هنر نمايي مي کنند و يا پاهايي که از بينوايي مي لرزند. من نيز يکي از آنها بودم.داستان من داستان آن دلقک پيريست که در پست ترين محله ها آواز مي خواند مي رقصيد و صدقه جمع مي کردمن طعم گرسنگي را چشيده ام .درد بي خانماني را کشيده ام.و از اين بالاتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را مي شکند احساس کردم.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرف زد.در دنيايي که تو زندگي مي کني تنها هنر پيشگي و موسيقي نيست. نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثرتمند را فراموش کن.اما حال آن رانند تاکسي را که ترا به منزل ميرساند بپرس.حال زنش را بپرس اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت چکي بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار.به نماينده خود در پاريس گفته ام فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول کند.اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي.گاهگاه با اتوبوس يا قدم زدن در شهر بگرد مردم را نگاه کن دست کم روزي يکبار با خود بگو من هم يکي از آنان هستم تو يکي از آنان هستي دخترم نه بيشتر وهنر بيش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پاي او را مي شکند.وقتي بدانجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران يافتي همان لحظه سن را ترک کن و خود را به حومه شهر برسان من آنجا را خوب مي شناسم.از سالها پيش آنجا گهواره بهاري کوليان بوده است.در آنجا قاصد هايي مثل خودت را خواهي ديدوزيبا تر از تو و مغرور تر از تو آنجا از نور کور کننده شانزه لیزه خبری نیست.خوب نگاه کن آیا بهتر از تو نمی رقصند.اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا به یک گدای کنار رود سن ناسزایی بگوید.من خواهم مرد و تو خواهی زیست.امید من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی.همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم اما همیشه یادت باشد وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومی مال من نیست شاید مال یک مرد گمنام باشد که به یک فرانک احتیاج دارد.این نیازمندان گمنام را هرجا بخواهی می توانی پیدا کنی.اگر از پول برای تو حرف میزنم برای اینست که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک بوده ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بند بازان نگران بوده اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط میکنند.شاید که شبی درخشش گرانبها ترین الماس جهان ترا فریب دهد.آنست که این الماس نا استوار خواهد بود و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره ی شاهزاده ایی ترا گول زد در آنروز تو بند بازی ناشی خواهی بودو بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور مبند.زیرا بزرگترین الماس دنیا آفتاب است که خوشبختانه این آفتاب بر گردن همه می درخشد.

 

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی دادی پاکدل باش و با او یکدل باش.به مادرت گفته ام در اینباره نامه ای برایت بنویسد.او عشق را بهتر از من میشناسد.او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است.هیچ کس دیگری در این جهان شایسته آن نیست که دختری ناخن پایش را هم به خاطر او عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست. اما تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری بد نیست اگر اندیشه تو در اینباره مال دهسال پیش باشد مال دوران پوشیدگی است نترس.این دهسال ترا پیر تر نخواهد کرد.به هر حال میدانم که پدران همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند با من و اندیشه های من جنگ کن چون من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند.می خواهم یک امید به خود بدهم امشب شب نوئل است شب معجزه است و معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من می خواهم بگویم در یافته باشی.چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین دیر یا زود بجای این جامه های رقص لباس عزا باید بپوشی و بر سر مزار من بیایی حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ء خودت را در آیینه نگاه کن آنجا مرا نیز خواهی دید.خون من در رگهای توست و امیدوارم آن زمان که خون من در رگهایم می خشکد پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تو نیز تلاش کن رویت را می بوسم .

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت :9:43 قبل از ظهر
 

من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم ، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست . اگر هر دعايی را هم اجابت كند ، همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری را به اين مبادله راهی نيست . اين را هم دريافتم كه آموختن دعا ، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع می‌شود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد . عشق تمرين نيايش است و نيايش تمرين سكوت .

 

 

براي اعتراف گناهانم به كليسا ميروم

رو در روي علفهاي روئيده بر ديوار كهنه مي ايستم

و همه گناهانم را يكجا اعتراف مي كنم

بخشيده خواهم شد به يقين

علفها بي واسطه با خدا صحبت مي كنند

 

 

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
مرغ تنها در قفس نمي خواند ، مي گريد
تاريخ: شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت :9:50 بعد از ظهر

 

بدون شرح

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت :8:53 بعد از ظهر
 

 

چه بيچاره ام من , كه جز اين كلمات ناتوان هيچ ابزار و سرمايه ديگري براي ابراز احساسم به تو ندارم و حال آنكه احساس من در كلمات نمي گنجد و معادل كلامي ندارد شايد سكوت زيباترين تفسير براي اين درد باشد . دردي كه در چشمانم جاري است و قادر به پنهان ساختن آن نيستم . كاش كلمات عاشقانه و سرشار از غم ِپنهان در پشت اين سكوت را مي شنيدي عزيز .

مهربان من , بگو اين بار برايت از كجاي اين روح زخمي و مجروح بگويم , وقتي تو چيزي جز خاطراتي پر از غم براي من به امانت نگذاشتي ؟ چه كنم كه تنها يادگارهايي كه تو برايم گذاشته اي چند عكس پوسيده است كه در شبهاي دلتنگي هم صحبت من مي شوند و خطي تلخ كه به يادگار در دفترم نوشته اي ” شتاب شب را اندوهي نيست . در التهاب دوري از خورشيد شب زاده زودتر خواهد مرد “ آري حق با تو بود , اندوهي نيست در التهاب دوري از تو روزهاست كه مرده ام . اين بار هم حق با تو بود . . .

هاي , راستي , داشتم فراموش مي كردم , من يادگار با ارزش ديگري هم از تو دارم , يادگاري كه هركس مرا ببيند يقين كن كه به ياد تو مي افتد . يادگاري كه بر چهره ام نهادي , گرد غمي است كه از دوري تو بر آن نشسته  . . . بگو , بگو از چه بخوانم وقتي كه هيچكس قادر نيست تو را پيش اين دل تنهاي من  بياورد . مي بيني , بي تو تمامي جهان پر از درد است و سياهي و ديگر هيچ موسيقي به زيبايي خنده هاي تو در آسمان طنين انداز نخواهد شد .

اي كه لطافت صدايت تنها بهانه اشكهاي من است

اگر به من فرصت داده بودي با تو از تمامي دردها و غم هاي اين روزگار مي گذشتم . اگر فرصت داده بودي برايت از خنده مي سرودم و جاي خالي صداي تو و چشمان تو را با ترانه اي پر مي كردم . كاش مي گذاشتي از چشمان تو به جهان نگاه كنم , واي كه آنگاه جهان چه قدر زيبا مي شد .

خسته ام غريبه  , خسته

پرواز را فراموش كرده ام , در بند توام , رهايم كن . يا بيا و اينجا در اين باغ خشك دلم بمان و با گرمي نفسهايت به آن طراوت ببخش , يا بيا و يادت را هم با خودت ببر . نمي دانم , نمي دانم در كجاي اين روح و قلب من جاي داري ! با اينكه از اين جسم خسته و قلب شكسته ديگر چيزي باقي نمانده اما تو هنوز در من جريان داري ؟!

باز هم پشت پنجره اين چشمان من دارد باران مي بارد . . . باران مرا با خود برد . . .

زيبا تو خود باراني . . .

به يادت بگو رهايم كند . . .

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت :8:43 بعد از ظهر
 

شب است .

چراغ آسمان خاموش است و تنها كور سوي چند ستاره به تنهايي من و شايد تو مي تابد . 

دلم عجيب گرفته است . تنهايم . چه قدر هم تنها . از ياد رفته ام ، از ياد همه ، حتي تو  حتي خودم . من خودم هم آن دختر پر غرور  آن كوه مقاوم ، آن سنگ صبور را فراموش كرده ام ، گم كرده ام ، تو او را نديده اي ؟ . . . میخندی ؟ بخند نازنين ، آيا كسي پس از تو , مرا ، باز خواهد شناخت ؟ 

نه ، زيرا از آن همه اميد زندگي در من ، تنها ذره وجودم كه هنوز اميد ماندن دارد ، قلبي شكسته و خسته است . قلبي سرشار از ياد تو ، از مهر تو ، از عكس غبار گرفته اما زيبا و مهربان تو . . .

 

 

ای چشمانت تجسمي از روشنايي عشق

روزهاست كه از تو خبري ندارم و به اميد رسيدن خبري از تو  در پاي پنجره و كنار مشتي خاطرات قديمي ، تنها و غريب نشسته ام .

نگاهم تا دوردست ها مي رود و نزديكي تو ، چند قدم مانده تا رسيدن ، تو را گم مي كند و دوباره باز مي گردد به پشت پنجره ، سرد و مبهوت . نمي دانم چرا زمان نمي گذرد .

مرغان عشق پشت پنجره ام خاموش مانده اند .

همه در انتظارند ، ماه ، ابر ، باد ، برگ ، قلب من نيز .

آسمان بي ستاره است و من گم شده ام در تو ، كاش پيدايم كني .

باز هم زمان موعود فرا رسيد .

بوي غم در فضا پيچيد و قاصدكي غمگين در امتداد نگاهم پيدا شد . من ديگر به بي خبري اين قاصد عادت كرده ام . اما او از نگاهم خواند كه هنوز منتظر خبري از توام . صدايش با گريه آميخت و باز هم مثل شب هاي گذشته گفت : هيچ و مرا با يك دنيا دلتنگي تنها گذاشت و گذشت .

ماه در پشت حجاب ابر پنهان شد .

جهان سكوت كرد .

آن شب باران معصومانه تر از هر وقت ديگر باريدن گرفت .

چشمان من نيز .

اي خوب من ، اي دوست داشتني ترين ، اي كه پاكي باران از توست ، اي كه بهار زيباييش را از تو دارد و تابستان گرمايش را از وجود پر مهر تو به امانت گرفته است . بگو   جان و روح فرسوده ام صداي مهربانت را در كدام كوچه بن بست جستجو كند .

من سادگي تو ، صداي پر غرور و مهربانت و دل به وسعت دريايت را مي ستايم ، مي پرستم . من در حسرت يك قطره از درياي مهر تو تشنه مانده ام ، كاش سيرابم كني . كاش بگذاري در برابرت بايستم و در چشمانت خيره شوم  كاش به من فرصت دهي تا از نگاه تو متولد شوم .

كاش تنها يك بار صدايم كني تا من هزار بار جان را فدايت كنم .

بانگي از دور مرا مي خواند .

كي به پايان مي رسد اين افسانه ، اين روياي تو .

بعد تو بانگ عشق از دلم رخت بر بسته  

       يادِ تو                 هنوز           چرا اينجاست ؟؟؟

شب دارد به پايان مي رسد  اما من هنوز چشم براه توام .

عشق تو آهسته خوابم مي كند .

                                                            شب خوش . . .

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
خوشا پريدن با اين شكسته‌بالي‌ها
تاريخ: چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت :3:25 بعد از ظهر

 

 حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !

مرا
به جشن تولد
فراخوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
درآورده‌ام؟

 

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

قیصر امین پور


نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت :9:28 بعد از ظهر
 

 

عزيز , دستانم خسته اند از نوشتن . به كنارم بيا , مي خواهم در چشمانت خيره شوم و حروف عشق را در گوشت زمزمه كنم .

بگذار تنها يك بار , من , عشق را براي تو تفسير كنم , تا پس از آن تصديق كني كه آنچه تا به حال عشق مي پنداشتي , دروغي بيش نبوده است .

نازنينِ من , تو , چوب حراج به قلب و روح و جسمت زده اي و غافلي از غارتگراني كه اين سرمايه هاي ناياب تو را به قيمتي ناچيز به تاراج مي برند .

دل به دريا زده ام و مي دانم كه غرق خواهم شد زيرا تو براي نجاتم تلاشي نخواهي كرد اما مهربانِ من , دمي بنشين . لحظه اي به خود بنگر . كجاي جاده زندگي ايستاده اي ؟ در كجاي اين درياي متلاطم دست و پا مي زني ؟ تا كِي مي توان با قايقي پوسيده و شكسته در برابر امواج سهمگين اين درياي بي انتها تاب آورد ؟ آخر روزي خواهد شكست و تو محتاج تكه چوب شناور روي آب خواهي شد . همان كه در روز شادي و غرور به چشم تو نمي آمد و اين بار , غريق تو خواهي بود و ناجي , او . روزي , تو , به سراغ اشكهايم خواهي آمد . مي دانم . مي دانم . . .

جانِ دل , امشب , چشمهايت را بر هم بگذار . اشكهايت را رها كن . بگذار اشكهاي گونه هاي تو , نوشته هاي مرا نوازش كنند . سبك خواهي شد . سبك خواهم شد .

چشمانت را باز كن . تو بزرگي و عزيز .

                                    روحت را آسان مبخش . خود را بزرگ بدار و عزيز . . .

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
يغما گلرويي
تاريخ: جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت :10:20 بعد از ظهر
 

التماست نمی کنم

هرگز گمان نكن كه اين واژه را
در وادي آوازهاي من خواهي شنيد
تنها مي نويسم بيا
بيا و لحظه يي كنار فانوس نفس هاي من آرام بگير
نگاه كن
ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتي پيش
اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم
حال هم
به چراغ همين كوچه ي كوتاه مان قسم
بارش قطره يي از ابر باراني نگاهم كافي ست
تا از تنگه ي تولد ترانه طلوع كني
اما
تو را به جان نفس هاي نرم كبوتران هره نشين
بيا و امشب را
بي واسطه ي سكسكه هاي گريه كنارم باش
مگر چه مي شود
يكبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت كنم ؟
ها ؟
چه مي شود ؟

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت :2:40 بعد از ظهر
 

 

نوشته شده توسط حمیده | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت :9:45 بعد از ظهر
 

 

 

دلم برايت تنگ شده . مي داني ديگر اين جمله معناي گذشته را در ذهن من تداعي نمي كند . ماه ها از مرگ اين دل غريب در كنج اين جسم خسته مي گذرد و تو حتي براي خاكسپاري هم نيامدي .

اي كه سياهي جوهرم از سياهي چشمان توست , تا كي برايت بنويسم ؟ فكر مي كني اين دستان سرد و بي روح من تا كي توان سياه كردن اين اوراق را دارند ؟ اصلا مگر مي شود خورشيد را در لابلاي اوراق اين كتاب و در بين اين كلمات حقير و ناتوان پنهان نمود ؟

نازنين گمان مي كني اين چند قطره باقيمانده از غرورم تا كي توان مقاومت دارند و چشمانم تا پايان كدام غروب توان باريدن ؟؟؟ به من بگو آيا معشوقه تو هرگز معناي غروب را لمس خواهد كرد ؟ آيا او قدر لحظات شيرين با تو بودن را مي داند ؟ لحظاتي كه براي او يك دنيا زيبايي را به ارمغان مي آورد و براي من حسرتي عظيم .

كاش خبر نداشتي كه ديوانه نگاهت شده ام , شايد اينگونه محكوميتم كمتر مي شد و به من اجازه مي دادي تا صداي تو را بشنوم اما حالا چه ؟ من حتي از شنيدن صداي مهربان تو هم محرومم . من محكومم به جدايي و سكوت ... اما تا كي ؟ تا كي من بايد لحظه لحظه به جاي خورشيد غروب كنم ؟ آخر غروب هم غايتي دارد نازنين .

در كوچه باد مي آيد و ابرهاي اوهام و آرزوهاي اطرافم و صداي مهربان تو , كه در گوشم پيچيده است را مي پراكند و دوباره قلبم را اسير تنهايي مي كند .

گاهي در روياهايم خودم را پيش تو جا مي گذارم و باز مي گردم و چه سخت است , زندگي با يك گم كرده و تلخ تر چشم انتظار بي منتظر بودن است .

در اتاقم بوي پاييز مي آيد . قلبم فصل ديگري را مي جويد , اما بي تو خزان تنها فصل كتاب زندگي من است .

يادش به خير كه چه آرام و پر غرور از كنارم گذر كردي .

دل اين سرزمين سرد به حال دل من مي سوزد  كه اين گونه به خاك افتاده مي نالد , دلي را كه روزگاري سرشار از غرور بود و اميد . . 

اي مهرباني كه تنها پرواز و سكوت تفسير توست !

قلب من در دل اين خاك غريب بي تو پوسيد , مرد , چرا صداي ناله ها و تپش هايش را نمي شنوي ؟ تمام ديشب را لحظه لحظه به ياد تو باريدم و مي سوزم از آنكه تو حتي قطره اي از اين باران را هم نديدي . بگو مهربان من چگونه اين برق را از نگاهم بگيرم ؟ چگونه اين نشان عشق را پنهان سازم تا ديگران ندانند كه تو محبوب مني ؟ چه كنم كه چشمها و نوشته هايم آبروي مرا برده اند و رسوايم ساخته اند  هميشه مي ترسيدم نگاهم , احساسم را فاش گويد و تو از من فاصله بگيري و همين هم شد . كاش هرگز ازاين احساس با خبر نمي شدي . حالا من ديگر چيزي ندارم براي از دست دادن . پس گل ناز من , براي آخرين بار همراه من بيا ـ نزديكتر , در فكر من , چه مي بيني جز يادت؟ بيا ـ بيا و دمي در چشمانم بنشين , چه مي بيني جز تصوير پر غرور و زيبايت ؟ گوش كن , چه مي شنوي جز صداي مهربان خود ؟ بيا ـ با من بيا و از قلبم گذر كن چه مي بيني جز عشق ؟ چه حس مي كني جز مهر ؟ ؟ ؟  گوش كن ! صداي نياز من را نمي شنوي ؟ مي دانم , كه در دفتر ذهن تو , من , تنها خاطره اي هستم , خاطره اي كه شايد ديگر هرگز ورق نخورد و شايد هم مرا سوزانده اي تا ديگر به يادت نيايم .

زيبا موهبتيست در كنار تو بودن كه هيچ گاه ديگر نصيب من نخواهد شد و چه خوشبختند آنهايي كه مي توانند تو را در كنار خود داشته باشند . رهگذر , كاش هرگز تو را نديده بودم. . كاش هرگز صدايم نكرده بودي تا چشمانت مرا آواره اين غربت نمي كرد و كاش هرگز به كوچه دلم قدم نمي گذاشتي . قلب من ديگر تحمل اين غم را ندارد . باور كن . . .

 

”روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد / چون كبوتر لب بام تو نشستم / تو به من سنگ زدي / من نه رميدم , نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

         تا به دام تو در افتم , همه جا گشتم و گشتم

            حذر از عشق ندانم / سفر از پيش تو هرگز نتوانم“*

 

مهربان , اين دومين خزان بي توست و من نمي دانم بي تو چند خزان ديگر را تاب خواهم آورد .